تبليغاتX
شن های سفید -
    • هزاران برگ تقدس پاییز را باور دارند
    • و هزاران پرستوی مهاجر بارها بر حریر ابر باورشان را تلنگر زده اند
    • و نه از وحشت خود می گویندو می گریزند
    • که از عشق خود سر به جنون و فانی شدن و رستن و گریختن میدهند
    • و تو از تبار کدامین قبیله ای
    • که در گوشه ای از این تارک پوشالی جا مانده ای با چشمانی خیس
    • بنگر. به برگهای فرسوده دفتر عمرت که تندو بی وقفه بر دل زمانه خاکی می افتد
    • به پرستوی جوانی ات که در پرواز است
    • پاییز به تاراج برده شکوفه لبخندت نیست پاییز تداعی گر فصل اندوه در تو نیست
    • اینگونه بنگر که پاییز رفتگر برگان زردو ماتم زده است
    • چه بسا که درخت کاج همیشه سبز است و تو تنها بدان بیا ندیش
    • سرو باش و بلند قد کاج باش و سر سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 4:47 PM  توسط غزل  |