ارسی های پدر بزرگ را پشت در جفت میکنم
و گلایه های مادر بزرگ را همانجا خاک
به قل قل سماور پناه می برم و لبهای استکان را بی دریغ می بوسم
در تمام مدت خستگی ام به تومی اندیشم
نعلبکی ...!
براستی چرا ...!!؟؟
دیر زمانی ست که به انزوا کشیده شده ای
ایا تنها دلیلش تجاوز لبهای من بر پیکر عریانت بود؟؟!!