تبليغاتX
شن های سفید - روبانهای خاکستری...


..-.راستی!..... خانم پیر از انتوان و اون دختره............

راستی اسمش چی بود.......؟؟

_ماریان... ؟ماریان رو میگی ؟ اون دختره لوس و از خودراضی ؟؟

-اه....اره....ماریان!...از اون چه خبر ؟

-اه...ماریان وانتوان یک مشکل جزئی با هم داشتن که در اخر هم منجر به طللاق شد!!

-جدا ...؟ متاسفم !....اه انتوان از صمیم قلب ماریان رو دوست داشت مطمئنم که اون( بابت این موضوع )خیلی ناراحته؟!

-ها...ها...ها..حتما شوخی میکنی عزیزم!اون حتی ککش هم نمی گزه...!

(در حال گریه)ولی انتوان بیچاره من الان مشکل مهمتری داره..!

-چه مشکلی...؟؟؟!!

-اون از وقتی شنیده کتی کوچولودچار شیپیش شده خودش رو حسابی باخته دچار افسردگی شده!

-کتی؟؟!!

-اره عزیزم یعنی تو اونو نمی شناسیش ؟کتی گربه سفیدو نازنازی انتوان !

-اه....خدای من ! فراموش کرده بودم واقعا متاسفم الان حالش چطوره؟

-انتوان ؟

-نه کتی!

هیچ خوب نیست!...

-عزیزم اصلا نگران نباش من فردا حتما برای دیدن کتی به منزلتون می ام....!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:21 AM  توسط غزل  |