تبليغاتX
شن های سفید
    • هوا چه مسموم است در غربت دلگیر این دیار
    • و پنجره ها چه مرگ بار به افق خیره مانده اند در حسرت پرواز یک کبوتر
    • و تو در فراسوی این قائله با تبسمی کلیشه ای بر حصار داغ این کلبه خاکستری برچه منتظری؟
    • تکیه مزن بر ان که این سوخته حصار اینده ندارد
    • و منتظر نباش بر پروازی دگر
    • چرا که دیر زمانیست قلبهای کبوتران عاشق در نبض زمانه مرده اند
    • زمین را نگاه در تکاپوی خاک در باد
    • در این دیار حتی بوی استخوانهای پوسیده شاعران بلندپرواز نیز نمی اید
    • و زمین قبرستانی خوفناک و پنهان است
    • و انتظار عبث به پرواز بیهودگی محض است
+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 7:9 PM  توسط غزل  | 

    • هزاران برگ تقدس پاییز را باور دارند
    • و هزاران پرستوی مهاجر بارها بر حریر ابر باورشان را تلنگر زده اند
    • و نه از وحشت خود می گویندو می گریزند
    • که از عشق خود سر به جنون و فانی شدن و رستن و گریختن میدهند
    • و تو از تبار کدامین قبیله ای
    • که در گوشه ای از این تارک پوشالی جا مانده ای با چشمانی خیس
    • بنگر. به برگهای فرسوده دفتر عمرت که تندو بی وقفه بر دل زمانه خاکی می افتد
    • به پرستوی جوانی ات که در پرواز است
    • پاییز به تاراج برده شکوفه لبخندت نیست پاییز تداعی گر فصل اندوه در تو نیست
    • اینگونه بنگر که پاییز رفتگر برگان زردو ماتم زده است
    • چه بسا که درخت کاج همیشه سبز است و تو تنها بدان بیا ندیش
    • سرو باش و بلند قد کاج باش و سر سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 4:47 PM  توسط غزل  |