نگاه یخ زده اش به قاب دیوار مرا ناامید می کرد انتهای افکارش را می خواندم حتی اخرین کلامش را سعی می کرد مانع جاری شدن اشکهایش شود . دستانم را به ارامی جلو بردم و دستهایش را فشردم ظرافت انگشتانش در ضخامت دستانم گم شد عرق سردی بر تنم نشست گویی غم او بر عمق جانم نفوذ کرده باشد . نگاهم را از لاک صورتی رنگ ناخن های بلندش گرفتم و بر چهره غم گرفته اش دوختم لبهای براقش را با دندان می گزید و ریمل پخش شده روی گونه هایش گواه کهنه شدن قطره اشکی بود . نمی دانم چطور شد که یک لحظه سوز عجیبی بر دلم نشست و فراموش کردم ....! لبهایم را به گونه هایش نزدیک کردم تا او را .... اما او سریع روی برگرداند . رفتارم شرمسار وگونه هایم خجالت زده شد گفتم :خواهش می کنم با من اینطوری رفتار نکن ! باور کن..... باور کن!..که دوست دارم . همیشه با شنیدن این جمله برق خاصی در چشمانش می نشست اما اینبار هیچ نشانی از ان برق خاص و شادی عمیق در چشمانش نبود گویی نگاهش مرده باشد ! ترس اینکه مبادا اشتباهات من باعث دوری او و جدایمان شود همیشه دلم را چنگ می زد ترس از دست دادن او...ترس یک لحظه ندیدنش ......! و اینبار من تلخی تجربه فریب خوردن را چشیده بودم. اما هر چه سعی میکردم به او بفهمانم که من مقصر نبودم و پشیمانم گویی چشمانش باور نمی کردند و سکوتش مدام بر من نهیب می زد که "حرفهایت پر از بهانه است .. . انروز گذشت و من دیگر فروغ چشمان پر سوالش را ندیدم !. حرفهایش چنان فیلم سینمایی از جلوی دیدگانم می گذرد لبخند شیطنت بارش را به یاد می اورم حتی انروز را که به شوخی از او پرسیدم ." نیلوفر اگه یه روز بفهمی بهت خیانت کردم و..... سریع حرفم را قطع کرد .شلاق نگاهش را به روی صورتم کوبید و تلخ و صریح جواب داد : خودمو می کشم .!با لحن تلخش تکانی خوردم سعی کردم تپش های قلبم را نشنود . لبخندی به اجبار زدم وگفتم : میگم اگه ......! حالا که اتفاقی نیافتاده .....باز بین حرفم پریدو گفت :حرفم رو شنیدی دیگه نمی خوام چیزی بشنوم حتی یک کلمه !.....
و اینک من و خاطراتی گرم و تنی سرد و اشکهای ندامت که هر لحظه بی تابتر بر پیکر او فرو می ریزد و ای کاشهایی که هرگز دردی دوا نمی کند.........!!