تبليغاتX
شن های سفید
  • دیروز یکی از دوستام ازم پرسید :فکر می کنی خدا ترو دوست داره
  • بدون تردید گفتم :اره
  • گفت اگه دوست داره چرا ترو نمی بره پیش خودش ؟
  • خدایا حالا که به این سوال خوب فکر می کنم تردید دارم که منو دوست داشته باشی
  • اگه اره !  پس چرا منو نمی بری پیش خودت؟؟؟!.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 10:15 AM  توسط غزل  | 

    • دیروز در یک گالری نقاشی نگاه محجوب یک دخترک روستایی را به تماشا گذاشته بودند
    • و امروز در یک بازار سیاه چشمان ماهیها را به جای یاقوت سیاه به فروش برده بودند
    • و فردا بر سر قلبهای برده های سیاه چه خواهد امد ...؟!
    • .                                  .                             .                         .                         .
    • خلقم اگر اشنای خود می خواهند               الحق سپر بلای خود می خواهند
    • خود را ز برای ما نمی خواهد کس               ما را همه از برای خودمی خواهند
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 4:31 PM  توسط غزل 

    • انگاه که تلاش بی وقفه دستانم را در زیر لگدهای مکرر پاهای خسته می یابم خستگی بر دلم می ماند
    • و چشمانم رژه هر ریشه رنگی را بر عمق جانم شانه می زند
    • براستی پاداش اینهمه تلاش و زخمی شدن دستها با دندانه تیز اره زمانه این است
    • که تارو پود وجودم از هم گسسته شود و اخر به زیر پا افتد
    • نه ! دیگر نمی خواهم حتی یک رج ببافم و نمی خواهم جوانی ام را قاب یک قالی کنم
    • می خواهم دستانم را از پینه چندین ساله التیام بخشم و فراموش کنم ساعت های نشستن پای دار قالی
    • و گفتن دو سه گلی و یکی تلش ابی رو ".
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 9:26 PM  توسط غزل  |