ارسی های پدر بزرگ را پشت در جفت میکنم
و گلایه های مادر بزرگ را همانجا خاک
به قل قل سماور پناه می برم و لبهای استکان را بی دریغ می بوسم
در تمام مدت خستگی ام به تومی اندیشم
نعلبکی ...!
براستی چرا ...!!؟؟
دیر زمانی ست که به انزوا کشیده شده ای
ایا تنها دلیلش تجاوز لبهای من بر پیکر عریانت بود؟؟!!
..-.راستی!..... خانم پیر از انتوان و اون دختره............
راستی اسمش چی بود.......؟؟
_ماریان... ؟ماریان رو میگی ؟ اون دختره لوس و از خودراضی ؟؟
-اه....اره....ماریان!...از اون چه خبر ؟
-اه...ماریان وانتوان یک مشکل جزئی با هم داشتن که در اخر هم منجر به طللاق شد!!
-جدا ...؟ متاسفم !....اه انتوان از صمیم قلب ماریان رو دوست داشت مطمئنم که اون( بابت این موضوع )خیلی ناراحته؟!
-ها...ها...ها..حتما شوخی میکنی عزیزم!اون حتی ککش هم نمی گزه...!
(در حال گریه)ولی انتوان بیچاره من الان مشکل مهمتری داره..!
-چه مشکلی...؟؟؟!!
-اون از وقتی شنیده کتی کوچولودچار شیپیش شده خودش رو حسابی باخته دچار افسردگی شده!
-کتی؟؟!!
-اره عزیزم یعنی تو اونو نمی شناسیش ؟کتی گربه سفیدو نازنازی انتوان !
-اه....خدای من ! فراموش کرده بودم واقعا متاسفم الان حالش چطوره؟
-انتوان ؟
-نه کتی!
هیچ خوب نیست!...
-عزیزم اصلا نگران نباش من فردا حتما برای دیدن کتی به منزلتون می ام....!!!
برای نو شدن افکارم زیر ابروهایم را برداشتم
و برای بیشتر جلوه کردن سر کلاس فلسفه غیبت کردم
و برای نشان دادن اعتماد به نفسم برگه منطق را سفید تحویل دادم
و برای اینکه به سبیل های کلفت پدرم بفهمانم من دیگر بزرگ شده ام قلیون را کنار گذاشتم و سیگار مگنا کشیدم. . . .
===. . . .
من حاضرم شرفم رو گرو بگذارم تا به توثابت کنم که اون زنش نبود...!
منم باید یاداوری کنم که قبلا شرفت رو در یک قمار بازی گرو گذاشتی .....!