تبليغاتX
شن های سفید
    • دلم گرفته است هر چه تاریکی را
    • در اغوش مرگبار سکوت چون جوجه گنجشکی بی ازار کز کرده
    • و پاهایم داربستی برای جسم بی روحم
    • گونه هایم را تر می بابم و دستانم را لرزان از سرمای چشمانت
    • بر وجود زمانه چنگ می زنم و عقده های کور را مچاله میکنم
    • در خلوت همان جای دنج
    • که هیچکس سر نخی از من پیدا نخواهد کرد
    • در اعماق ابی سرد چشمانت
    • قلبم را به دار خواهم اویخت
    • تا عبرتی باشد برای سادگی لبهایم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 7:18 PM  توسط غزل  | 

    • بانو برگرد !برگرد بانو!
    • بانو مگریز از تمنای دلت پا بردار از خواهشهای پاک قلبت
    • قسمت میدهم بانو . به خاطرات کودکی مان به قول و قرارو وعده های خالصا نه مان
    • بانو !چشمان گیرایت هنوز از خاطر قلبم نرفته است.تیر نگاهت گاهی مرا می سوزاند
    • باور کن !از رویا تا حقیقت یک گام فاصله است
    • چگونه بگویم که باور کنی فقط با تو خوشبختم
    • چگونه بگویم که باور کنی دوست داشتنم احساس کودکانه نیست
    • ندیده ای مرا .سالهاست بزرگ شده ام ...!
    • ...راستی هنوز هم حلقه سیمی را که در کودکی برایت ساختم به انگشت داری؟
    • یادت هست در قبالش زنجیری به من هدیه دادی که نام زیبایت روی ان حک شده بود؟
    • ببین چقدر وفادارم به حرفهایمان !هنوز هم به گردنم اویخته است!
    • به یادت لمسش میکنم و می گریم ...
    • بانو گناه من چیست که عاشق زنی شده ام که سالها از من بزرگتر است ؟!
    • گناه من چیست که او مرا برادر خطاب میکند و من نمی خواهم برادرش باشم ؟
    • گناه من چیست که جز او نمی توانم به هیچکس دیگر فکر کنم ؟
    • گناه من چیست که هنوز به انتظارش نشسته ام ؟
    • بانو می خواهم باور کنی . من فقط به یاد تو !
    • فقط به یاد تو زندگی میکنم ...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 9:57 PM  توسط غزل  | 

    • هوا چه مسموم است در غربت دلگیر این دیار
    • و پنجره ها چه مرگ بار به افق خیره مانده اند در حسرت پرواز یک کبوتر
    • و تو در فراسوی این قائله با تبسمی کلیشه ای بر حصار داغ این کلبه خاکستری برچه منتظری؟
    • تکیه مزن بر ان که این سوخته حصار اینده ندارد
    • و منتظر نباش بر پروازی دگر
    • چرا که دیر زمانیست قلبهای کبوتران عاشق در نبض زمانه مرده اند
    • زمین را نگاه در تکاپوی خاک در باد
    • در این دیار حتی بوی استخوانهای پوسیده شاعران بلندپرواز نیز نمی اید
    • و زمین قبرستانی خوفناک و پنهان است
    • و انتظار عبث به پرواز بیهودگی محض است
+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 7:9 PM  توسط غزل  | 

    • هزاران برگ تقدس پاییز را باور دارند
    • و هزاران پرستوی مهاجر بارها بر حریر ابر باورشان را تلنگر زده اند
    • و نه از وحشت خود می گویندو می گریزند
    • که از عشق خود سر به جنون و فانی شدن و رستن و گریختن میدهند
    • و تو از تبار کدامین قبیله ای
    • که در گوشه ای از این تارک پوشالی جا مانده ای با چشمانی خیس
    • بنگر. به برگهای فرسوده دفتر عمرت که تندو بی وقفه بر دل زمانه خاکی می افتد
    • به پرستوی جوانی ات که در پرواز است
    • پاییز به تاراج برده شکوفه لبخندت نیست پاییز تداعی گر فصل اندوه در تو نیست
    • اینگونه بنگر که پاییز رفتگر برگان زردو ماتم زده است
    • چه بسا که درخت کاج همیشه سبز است و تو تنها بدان بیا ندیش
    • سرو باش و بلند قد کاج باش و سر سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 4:47 PM  توسط غزل  | 

    • تو در کدامین واژه خفته ای
    • در سایبان کدامین کلام ارمیده ای
    • من هزاران سنگفرش انطرفتر
    • با چتری زیر باران غم تو را منتظرم
    • عشق تو فراموش شده من نیست
    • باور کن
    • خاطره گرم دستانت را به یاد می اورم
    • برخیز من تو را چشم در راهم
    • با هر کلامی از عشق که باشی
    • اینهمه پریشانی در من نمی گنجد
    • بگذار بار دیگر لبهایت بر زلفانم پیوند زندو شکوفا شود
    • کلام را ساده کن
    • اینجا کلاغها هر روزه مرا مرور میکنند
    • ساده برگرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 12:3 PM  توسط غزل  | 

  • زندگی شاید ترانه ایست با گناه الوده که بر زبان یک فاحشه در شب جاریست یا شاید
  • همان ساعت اسیر شده در دستش که هر شب رفتارش را مرور میکند.!
  • زندگی شاید نگاه پرطمع چشمان هرزه مردان گستاخ باشد که بر اندام ظریف نجابت
  • چون مار پیچیده ست.
  • زندگی شاید همان شهوت سردو گریزان باد غاصب باشد بر پیکر ناتوان برگان زرد
  • زندگی شاید همان کلاغک سیاه باشد نشسته بر تقدیر هر سیاه بخت که هروزه او را
  • دوره میکند.
  • زندگی شاید همان ترازویست نشسته در کنار سنگفرش خیابان که همیشه از پشت
  • عینک عادتش مردم را سبک و سنگین میکند
  • زندگی هر چه که هست( باشد اما می دانم) در اخر حفره ایست گود گود که من و تو
  • را خواهد مکید.!
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 1:38 PM  توسط غزل  | 

نگاه یخ زده اش به قاب دیوار مرا ناامید می کرد انتهای افکارش را می خواندم حتی اخرین کلامش را سعی می کرد مانع جاری شدن اشکهایش شود . دستانم را به ارامی جلو بردم و دستهایش را فشردم ظرافت انگشتانش در ضخامت دستانم گم شد عرق سردی بر تنم نشست گویی غم او بر عمق جانم نفوذ کرده باشد . نگاهم را از لاک صورتی رنگ ناخن های بلندش گرفتم و بر چهره غم گرفته اش دوختم لبهای براقش را با دندان می گزید و ریمل پخش شده روی گونه هایش گواه کهنه شدن قطره اشکی بود . نمی دانم چطور شد که یک لحظه سوز عجیبی بر دلم نشست و فراموش کردم ....! لبهایم را به گونه هایش نزدیک کردم تا او را .... اما او سریع روی برگرداند . رفتارم شرمسار وگونه هایم خجالت زده شد گفتم :خواهش می کنم با من اینطوری رفتار نکن ! باور کن..... باور کن!..که دوست دارم . همیشه با شنیدن این جمله برق خاصی در چشمانش می نشست اما اینبار هیچ نشانی از ان برق خاص و شادی عمیق در چشمانش نبود گویی نگاهش مرده باشد ! ترس اینکه مبادا اشتباهات من باعث دوری او و جدایمان شود همیشه دلم را چنگ می زد ترس از دست دادن او...ترس یک لحظه ندیدنش ......! و اینبار من تلخی تجربه فریب خوردن را چشیده بودم. اما هر چه سعی میکردم به او بفهمانم که من مقصر نبودم و پشیمانم گویی چشمانش باور نمی کردند و سکوتش مدام بر من نهیب می زد که "حرفهایت پر از بهانه است .. . انروز گذشت و من دیگر فروغ چشمان پر سوالش را ندیدم !. حرفهایش چنان فیلم سینمایی از جلوی دیدگانم می گذرد لبخند شیطنت بارش را به یاد می اورم حتی انروز را که به شوخی از او پرسیدم ." نیلوفر اگه یه روز بفهمی بهت خیانت کردم و..... سریع حرفم را قطع کرد .شلاق نگاهش را به روی صورتم کوبید و تلخ و صریح جواب داد : خودمو می کشم .!با لحن تلخش تکانی خوردم سعی کردم تپش های قلبم را نشنود . لبخندی به اجبار زدم وگفتم : میگم اگه ......! حالا که اتفاقی نیافتاده .....باز بین حرفم پریدو گفت :حرفم رو شنیدی دیگه نمی خوام چیزی بشنوم حتی یک کلمه !.....

و اینک من و خاطراتی گرم و تنی سرد و اشکهای ندامت که هر لحظه بی تابتر بر پیکر او فرو می ریزد و ای کاشهایی که هرگز دردی دوا نمی کند.........!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 10:11 AM  توسط غزل  | 

  • دیروز یکی از دوستام ازم پرسید :فکر می کنی خدا ترو دوست داره
  • بدون تردید گفتم :اره
  • گفت اگه دوست داره چرا ترو نمی بره پیش خودش ؟
  • خدایا حالا که به این سوال خوب فکر می کنم تردید دارم که منو دوست داشته باشی
  • اگه اره !  پس چرا منو نمی بری پیش خودت؟؟؟!.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 10:15 AM  توسط غزل  | 

    • دیروز در یک گالری نقاشی نگاه محجوب یک دخترک روستایی را به تماشا گذاشته بودند
    • و امروز در یک بازار سیاه چشمان ماهیها را به جای یاقوت سیاه به فروش برده بودند
    • و فردا بر سر قلبهای برده های سیاه چه خواهد امد ...؟!
    • .                                  .                             .                         .                         .
    • خلقم اگر اشنای خود می خواهند               الحق سپر بلای خود می خواهند
    • خود را ز برای ما نمی خواهد کس               ما را همه از برای خودمی خواهند
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 4:31 PM  توسط غزل 

    • انگاه که تلاش بی وقفه دستانم را در زیر لگدهای مکرر پاهای خسته می یابم خستگی بر دلم می ماند
    • و چشمانم رژه هر ریشه رنگی را بر عمق جانم شانه می زند
    • براستی پاداش اینهمه تلاش و زخمی شدن دستها با دندانه تیز اره زمانه این است
    • که تارو پود وجودم از هم گسسته شود و اخر به زیر پا افتد
    • نه ! دیگر نمی خواهم حتی یک رج ببافم و نمی خواهم جوانی ام را قاب یک قالی کنم
    • می خواهم دستانم را از پینه چندین ساله التیام بخشم و فراموش کنم ساعت های نشستن پای دار قالی
    • و گفتن دو سه گلی و یکی تلش ابی رو ".
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 9:26 PM  توسط غزل  | 

ارسی های پدر بزرگ را پشت در جفت میکنم

و گلایه های مادر بزرگ را همانجا خاک

به قل قل سماور پناه می برم و لبهای استکان را بی دریغ می بوسم

در تمام مدت خستگی ام به تومی اندیشم

نعلبکی ...!

براستی چرا ...!!؟؟

دیر زمانی ست که به انزوا کشیده شده ای

ایا تنها دلیلش تجاوز لبهای من بر پیکر عریانت بود؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 3:3 PM  توسط غزل 


..-.راستی!..... خانم پیر از انتوان و اون دختره............

راستی اسمش چی بود.......؟؟

_ماریان... ؟ماریان رو میگی ؟ اون دختره لوس و از خودراضی ؟؟

-اه....اره....ماریان!...از اون چه خبر ؟

-اه...ماریان وانتوان یک مشکل جزئی با هم داشتن که در اخر هم منجر به طللاق شد!!

-جدا ...؟ متاسفم !....اه انتوان از صمیم قلب ماریان رو دوست داشت مطمئنم که اون( بابت این موضوع )خیلی ناراحته؟!

-ها...ها...ها..حتما شوخی میکنی عزیزم!اون حتی ککش هم نمی گزه...!

(در حال گریه)ولی انتوان بیچاره من الان مشکل مهمتری داره..!

-چه مشکلی...؟؟؟!!

-اون از وقتی شنیده کتی کوچولودچار شیپیش شده خودش رو حسابی باخته دچار افسردگی شده!

-کتی؟؟!!

-اره عزیزم یعنی تو اونو نمی شناسیش ؟کتی گربه سفیدو نازنازی انتوان !

-اه....خدای من ! فراموش کرده بودم واقعا متاسفم الان حالش چطوره؟

-انتوان ؟

-نه کتی!

هیچ خوب نیست!...

-عزیزم اصلا نگران نباش من فردا حتما برای دیدن کتی به منزلتون می ام....!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:21 AM  توسط غزل  | 

برای نو شدن افکارم زیر ابروهایم را برداشتم

و برای بیشتر جلوه کردن سر کلاس فلسفه غیبت کردم

و برای نشان دادن اعتماد به نفسم برگه منطق را سفید تحویل دادم

و برای اینکه به سبیل های کلفت پدرم بفهمانم من دیگر بزرگ شده ام قلیون را کنار گذاشتم و سیگار مگنا کشیدم.                            .                              .                                          .

===.                  .                           .                                   .

من حاضرم شرفم رو گرو بگذارم تا به توثابت کنم که اون زنش نبود...!

منم باید یاداوری کنم که قبلا شرفت رو در یک قمار بازی گرو گذاشتی .....!

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 3:39 PM  توسط غزل